بسمالله
حضرت کارلوس کیروش (حفظهالله) یک بار در یکی از مصاحبههایشان فرموده بودند که هدف من در فوتبال ایران، این است که تحول ایجاد کنم. باید بین قبل و بعد از حضور من خیلی فرق باشد. هدف من ایجاد دو بازهی زمانی است: دورهی BC یعنی "بیفور کارلوس" و دورهی AC یعنی "افتر کارلوس". حقیقتاً هم همین اتفاق افتاد. کیروش خیلی آدم باهوشی است. البته لازم نیست که در بخش چرندیات برای هزارمین بار بگویم که من هم خیلی باهوشم! کیروش خیلی هم اهل حاشیه است. و البته لازم است که در بخش چرندیات برای اولین بار بگویم که من هم خیلی اهل حاشیهام. حاشیه هم خیلی اهل من است. و بهطور خلاصه من و حاشیه خیلی اهل همیم! لابد میپرسید چرا؟ و من طبق معمول میگویم "ایتس نان آو یور بیزنس!" و باز هم طبق معمول بعد از آنکه تحقیرتان کردم، جواب سؤالتان را میدهم. ذاتاً، طبعاً و قهراً من یک آدم انقلابیام. انقلاب به معنای ایجاد تغییرات بنیادین، مقابله با عوامل مخرب، بنای فونداسیون محکم اولیه و قطعاً ترک محل مذکور پس از انجام مراحل فوق! همهی اینها بر اساس طرز فکر موجود در ذهن بنده در آن زمان شکل میگیرد که لزوماً در هر زمانی من فکر درستی ندارم. یعنی احتمال انقلاب با نتایج منفی هم وجود دارد. چون من هم خطاهای زیادی در ایدئولوژیهایم دارم. خلاصه هر جا بروم طبعاً من انقلابیام. اما نه از آن "من انقلابیام"هایی که رهبر انقلاب (حفظهالله) فرمودند و بعد هم شعار سر در پایگاه بسیجها شد. مثل "آتش به اختیار" که گندش را درآوردند. یا مثل مابقی گندهایی که در آمده و از شمارش خارج است. بگذریم. بگذارید وارد حاشیه (!) نشویم. داشتم عرض میکردم که من ذاتاً انقلابیام. انقلاب هم ذاتاً اهل حاشیه است. پس من با معادلهی "ذاتاً به توان دو" اهل حاشیه میشوم. و در زمان حضور اجرایی یا مدیریتیام، اگر در تیم من باشید پدرتان را درمیآورم. اگر در تیم دشمن هم باشید باز هم پدرتان را درمیآورم. در هر دو حال پدرتان را درمیآورم و هیچ راه گریزی نیست! اگر پدر شما را با P و درآوردن را با D نشان دهیم، معادلهای به فرم مقابل خواهیم داشت: P --> D
خلاصه آنکه اینجانب در هر جایی که باشم شما در آنجا با دو بازهی زمانی BA یعنی "بیفور الف" و AA یعنی "اَفتر الف" مواجه میشوید! خوب یا بد بودن این اتفاق البته جای بحث دارد. برای زیردستانم بد است چون پدرشان درمیآید. برای خودم هم بد است چون زیردستانم بعد از رفتنم تا مدتها نفرینم میکنند. برای مجموعه اما خوب است. چون تغییرات بنیادین ایجاد میشود، با عوامل مخرب مقابله میشود، فونداسیون محکم اولیهای بنا میشود و قطعاً آن محل را پس از انجام مراحل فوق ترک میکنم. البته همه چیز خوب است به شرطی که طرز فکرم در آن زمان درست باشد و دچار جهل مرکب نبوده باشم. تنها مسئله این است که من بین خودم و خدای خودم قرار گذاشتهام که چکش و میخ باشم. چکش باشم که بکوبم و راه را برای آیندگان صاف کنم تا بیحاشیه بعد از من به کارها بپردازند و حتی حین پرداختن عاشق شوند و بعدش بچه هم بیاورند! میخ باشم که بعدترها بزنند توی سرم، لهم کنند، پشت سرم بدوبیراه بگویند و زحماتم را ندیده بگیرند. نکتهی دیگر آنکه باز هم برای زیردستانم بد است. چون وقتی که میروم مدام غیبتم را میکنند و میگویند "آخیش... راحت شدیم... چقد قبلاً که فلانی توی مجموعه بود همهش دعوا و حاشیه داشتیم!" مخصوصاً اگر خودشان بیایند و بنشینند جای من. و باز هم مخصوصاً اگر بغض خفته ای در دلشان به من داشته باشند که معمولاً دارند. خب حقیقتش من دستم در مقابل پروردگارم خالی است. عمل صالحی ندارم. و دلخوشم به همین غیبتها و تهمتها که دستم را پر می کند. البته به شرطی که خودم فاعل غیبت و تهمت نباشم.
* دقت کردهاید جایگاه آدمها در قلبتان چه قدر روی قضاوتهایتان اثر دارد؟ مثلاً اگر یک نفر را دوست داشته باشید و نوشتههایش را بخوانید، میگویید خدا رحمتش کند. حتی اگر به شما فحش داده باشد. و اگر از یک نفر متنفر باشید و نوشتههایش را بخوانید میگویید خدا لعنتش کند. حتی اگر به شما فحش نداده باشد.
پ.ن:
یک عکس هست که قرار است علیرضا (نویسنده دوم همین بلاگ) در موردش بنویسد. تا وقتی درموردش ننویسد بلاگ از طرف من آپ نمیشود. بشود؟
پ.ن ۲:
یک چیزی امشب به علیرضا گفتم که قبلترها هم گفته بودم. شاید خیلی بعدترها در موردش با شما هم گفتم.
ما را در سایت نافلسفانه 007 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142