یک: اولین باری که به جای «بسم الله»های کلیشه ای ام می نویسم «بسم رب الحسین»...
دو: عاشق این track ام
سه: نقطه عطف زندگی خیلیها می شود محرم؛ خیلیترها می شود اربعین؛ از من اما همیشه ذیقعده بوده و هست...
چهار: زورمان نرسید روی خودمان تأثیر بگذاریم؛ چه برسد روی غیر...
پنج: چند پست قبل نوشته بودم که "دقیقا با شما هستم، چون می دانم که می خوانید!" خیلی ها به خودشان گرفته بودند. فهمیدم فضول آشنا یا آشنای فضول، زیاد این جا رفت و آمد می کند. البته تقصیری ندارد. خود خرمان به بهانه برخی مطالب، گاهی به فضولان آشنا یا آشنایان فضول لینک بلاگ را می دادیم که جای توبه دارد. الهی العفو...
شش: خودمان، کم فضول نیستیم؛ اما از جنس غریبه فضول؛ یا فضول غریبه. گاهی هم غریب فضول؛ یا فضول غریب. (ننه من غریبم!)
هفت: استاد ماهوارههواکُنمان می گفت «در علم می شود کپی زد؛ ما هم در ایران کپی زدیم و می زنیم، با کمی تغییرات.» چِندِشم شد؛ عوقم گرفت!
هشت: پسر خوب! وقتی در نوشتن کپی می زنی درحالی که دیگران نمی فهمند، بعضی ها خیلی خوب می فهمند! به یک جایی که می رسی، پیش خودت فکر می کنی که صاحب سبک شده ای و همه به به و چه چه می کنند؛ اما تو تا ابد همان کپی بردار دزد هستی و دیگران «مرجع تقلید» تو! کاش یاد می گرفتی از «بسم الله»های اول هر نوشته کپی کنی. راستی، هر چه من مرجع تقلیدت بوده ام و به من اقتدا کرده ای، همه اش باطل است. از اول بخوان! از اول بنویس!
نه: در سفره هر چه می رسد از سمت مشهد است آری هر آنچه هست از آن سو می آورند
ده: پیش چشم خیلی ها یک آدم متواضع بودیم؛ پیش چشم خیلیترها یک آدم مغروری که فقط فکر می کند خودش می فهمد و کار درست را می کند. همه غلط کرده اند، چونکه «إنَّ الله علیمٌ بِذاتِ الصّدور»
یازده: یک مرحله ای برای شیعه هست به اسم «حکومتسازی». شیعه خوب می جنگد. خوب قیام می کند. خوب خون می دهد. خوب شهید می شود. اما از زمان علی (ع) به بعد نشان داده که در حکومت سازی لنگ می زند.
دوازده: عاشق این عکسم...
سیزده: کاش بچه شیعه های ایرانی به جای تلاش برای سوریه رفتن، درک می کردند که ما از بچه شیعه های افغانی و سوری و عراقی و یمنی و... سی سال جلوتریم. ما پیچ جنگ را رد کردیم و رسیده ایم به حکومت سازی. کاش میرفتند وسط میدان صبر و می جنگیدند. کاش می فهمیدیم یک چیزایی هست که پیش خدا ارزشش از شهادت هم بالاتر است...
چهارده: و تو، ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای؛ و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای! نومید مشو، که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حَصینِ لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب کنید! قافله در راه است. می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند؟ آری، گناهکاران را در این قافله راهی نیست؛ اما پشیمانان را می پذیرند...
شانزده: وسیله ای شدم که بعضی ها را با اولین استاد اخلاقم آشنا کردم. رزقشان بود. به من ربطی نداشت. اما بابت همان سر سوزنش که به من مربوط است، مثل سگ پشیمانم. الهی العفو...
هفده: خبرچین، خر است. اصلا سگ است. مخصوصا اگر به بهانه دعای کمیل رفتن، خبرچینی کند. از سگ هم کمتر است! بعضی ها خیلی دیر می فهمند که هر چه می خواهند درست کنند، خراب تر می کنند؛ کاش لااقل فقط بفهمند...