+ یا مرا با خود ببر آن جا که هستی؛ یا بیا!

خرید بک لینک

بسم الله

یا اله العاصین


ننوشتم و ننوشتم تا تسلیم روزی شوم که بهانه به قلمم می دهد. بهانه ای که برای آخرین بار بنویسم. شاید امروز، همان روزی است که مرا تسلیم خود کرد. رأس ساعت 00:00 به وقت تهران!
راستی نگفته بودم که خیلی وقت پیش با علی یک قرار مردانه گذاشتیم. قرار گذاشتیم که هر وقت می خواهیم قرار بگذاریم، به وقت تهران باشد. از آن موقع به بعد عادت کردیم که دنیا را با عیار ایرانی بسنجیم.
تعجبی ندارد که قلم آدم از یک جایی به بعد ننویسد!
آدم از یک جایی به بعد حرفی برای گفتن ندارد؛ اشکی برای ریختن ندارد؛ قلمی برای نوشتن ندارد. آدم از یک روز به بعد کسی را هم برای "بودن" ندارد. آدم، از آن روز به بعد دیگر نیست.
روز تسلیم برای خیلی ها روز مرگشان است؛ و برای بعضی ها چند صباحی قبل ترش. مهم این است که هست؛ حالا کمی این طرف تر؛ کمی آن طرف تر...

مثل همیشه از مقدمات بگذریم...

گاهی وقت ها هم آدم گیر می کند. بین گفتن و نگفتن. بین نوشتن و ننوشتن. بین رفتن و نرفتن. من این جور موقع ها یک حالت سومی برای خودم تعریف می کنم. یعنی اصلاً خودم را بین دو حالتی که مرا گیر انداخته اند، گیر نمی اندازم. اصل ماجرا را پاک می کنم و از یک حالت سومی پیروی می کنم. مثلاً یک بار در بین الحرمین مانده بودم بروم سمت حرم حضرت اباعبدالله (ع) یا حضرت اباالفضل (ع). آخر سر از موقعیت حرم خارج شدم و رفتم سمت تل زینبیه!
حالا مثلاً فرض کنید که آدم بین رفتن و نرفتن مانده باشد. شما اگر جای من بودید، حالت سومی که انتخاب می کردید چه بود؟ حالت سوم من این است که اصلاً همه چیز را عوض می کنم. یک کاری می کنم که کل صورت مسئله عوض شود. اصلاً خودم را بین رفتن و نرفتن محدود نمی کنم. می روم یک جایی که دیگر مجبور نباشم بین رفتن و نرفتن انتخاب کنم. یعنی خودم را مجبور می کنم به کاری که مجبور نشوم بین رفتن و نرفتن انتخاب کنم!

فکر کنم باز هم باید بگذریم...

از قبل ترها می گفتند گربه دستش به گوشت نمی رسد، می گوید بو می دهد!
حالا چند ده روز به اربعین مانده. نه اینکه پایمان به اربعین نرسد؛ پایمان را مجبور می کنیم که نرسد! بعد هم می نشینیم و یک عالمه توجیه می آوریم. مثلاً دنبال سند تاریخی می گردیم که «در زمان امام کاظم (ع)، امام در زندان بودند و شیعیان فوج فوج پیاده روی اربعینشان به راه بود. دست و پا می دادند تا برسند به کربلا، غافل از این که امام حی و حاضرشان چشم براهشان انتظار می کشید!»
بعد هم پیش خودمان خوشحال از اینکه یک همچین ماجرای تاریخی را تحلیل و واکاوی کرده ایم، چهارتا جمله قُلُمبه سُلُمبه می گذاریم تنگش که «کاش کربلایی شویم؛ نه اینکه کربلایی باشیم!» یا یک همچین چیزهایی که خدابیامرز (!) احمد آقا از خودش تراوش می کرد و بقیه هم می نوشتند سر در صفحات مبارک مجازیشان!
یا حتی مثلا تراوشات آوینی را چاشنی می کنیم و می گوییم «مکه برای شما؛ فکه برای من...»
بعد هم که پدر جد توجیه را خوب درآوردیم، ژست می گیریم که خیلی خب! ما درست است که مختاراً اربعین کربلا نمی رویم؛ اما بالاتر و والاتر از آن را انجام می دهیم. بعد هم سرمان را تخت می گذاریم روی بالش و خُرررر پُففففف!


یک چیزی بگویم؟
بین خودمان بماند. دارم مشتم را پیشتان باز می کنم. منی که مثلا یک عالمه وقت جوری برخورد کرده ام که طرف مقابلم فکر می کند که من پیش خودم فکر می کنم که فقط خودم می فهمم، حالا آرام در گوشتان اعتراف می کنم که آخر آدمی که دو روز دیگر (حالا کمی این طرف تر و آن طرف تر) قرار است بمیرد، چرا باید فکر کند که خیلی می فهمد؟! البته آدم های دور و برت نباید بفهمند که تو خودت می دانی که خیلی نمی فهمی...
بدبخت! این فلسفه ها چیست که ردیف می کنی! خب یک کلمه بگو بی لیاقتم. آن قدر بی لیاقتم که می توانم اربعین، کربلا بروم؛ اما با صحت عقل و اختیار تام: «نِ می رَ وَم»!
باشد که عبرتی باشم برای پندگیران!


بگذریم...
نه! نگذریم! نمی شود بگذریم. این یکی دیگر توجیه و کلاهبرداری نیست!
آدم بین قبور شهدای هم نسلش که قدم می زند، می بیند اکثرشان محرم و صفر پریده اند. این یکی دیگر قابل کتمان نیست. اینکه آقا ابوالفضل در ایام اربعین وسط محله زینبیه تیر می خورد و پایین پای حاج احمد و در جوار بهشتی که حاج حسین به هم زده، دفنش می کنند! خب وسط اربعین امتحانش را پس داده دیگر!
می بینی؟ آقا ابوالفضل هم بین حرم حضرت اباعبدالله (ع) و حضرت اباالفضل (ع)، تل زینبیه را انتخاب کرده است! آن هم درست در ایام اربعین...

بگذریم...
فی المجلس ما کجا و این حرف های گنده تر از دهانمان کجا؟!
ما که بی لیاقتیم از انتخاب بین حرم حضرت اباعبدالله (ع) و حضرت اباالفضل (ع)؛ حتی بی لیاقتیم از انتخاب تل زینبیه. ما فقط لیاقت داریم که انتخاب کنیم که مجبور شویم نرویم! امثال ما باید در همین دنیا بماند و دنیازده بماند. فوق فوقش می شود زنگ زد به بالیاقت ها و گفت: «التماس دعا لطفاً»!

ما همین جا به وقت تهران، خودمان را تسلیم همین امروزی می کنیم که تازه از دل دیروز متولد شد.

بگذریم...

سه شنبه خدا کوه را آفرید!
آخرین جملاتی که در این بلاگ می آید و دیگر چیزی بعد از آن نمی آید؛

نه اینکه خبر خاصی باشد، اما آدم همیشه دلش می خواهد دم مرگ، اشهد بگوید؛ حتی اگر این مرگ از نوع مجازی باشد. آدم دلش می خواهد آخرین جملاتش، شهادت باشد بر تصدیق مقدس ترین هایی که حاضر است تا پای مرگ برایشان برود. مقدساتی که دم مرگ و حتی قبل تر از مرگ که همه می روند، می آیند برای کمک به آدم. آدم دلش می خواهد مجازاً مرگ را تمرین کند!

دارد تمام می شود...

أشهد أن لا إله إلا الله
أشهد أن محمداً رسول الله
و أشهد أن علیاً و أبنائه المعصومین حجج الله


بیچاره آن کسی که نرفته ست کربلا

بیچاره تر کسی که نمرده ست... در حرم...


و این یکی عکسی که امروز خیلی به دلم نشست:




گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم...


+روی آدم های روی زمین حساب نکنید؛ روی هیچ کدامشان...
+ راستی! بین پررو و دیوانه، کدام بدتر است؟

نافلسفانه 007...

ما را در سایت نافلسفانه 007 دنبال می‌کنید

برچسب: یا مرایتی الیسا mp3,یا مرایتی,يا مرايتي اليسا,یا مرا غار مرا,یا مرایتی از الیسا,یا مرا بخر یا بدوان,یا مرا با خود ببر,يا مرايتي كلمات,يا مرايتي,يا مرايتي اليسا كلمات, نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 23:16

صفحه بندی