بسم الله
یا رادَّ ما قد فات
یک زمانی اطرافیانی داشتم که میگفتند اگر با اسرائیل وارد جنگ شویم، همهشان را به درک واصل میکنیم. زن و بچه و پیر و جوان سرمان نمیشود. حتی به حیوانات و درختهای آنجا هم رحم نمیکنیم. به خاطر عقاید (به قول خودشان) اسلامیمان رحم نمیکنیم.
این نگاه را امروز به نحو دیگری دیدم. میدانید؟ بین کسانی که بستری شدهاند یک دستفروش بود. تصور کنید دیروز یک جوان بیست و دو سه ساله از طبقهی چهارم یک ساختمان، سرش را از پنجره بیرون آورده، اسلحهاش را گرفته به سمت دستفروشی که در پارکِ مقابلِ بهارستان بساط دارد. بعد هم شلیک کرده است. حالا دستش لرزیده، مسافت را بد تخمین زده، قلقگیریاش بد بوده یا به هر دلیل مادّی دیگری که ما اینجور مواقع میآوریم، خورده به پای مرد دستفروش. مرد دستفروش سوخته است. انتظار نداشته باشید که همین جا مقدار ضربه و حرارت منتقلشده از فشنگی به جرم شانزده گرم که با سرعت اولیهی هفتصد و ده متر بر ثانیه با حرکت چرخشی و با شوک وارد ماهیچه و یا استخوان یک نفر میشود را محاسبه کنم. فقط همین را بگوییم که یک دستفروش در یک لحظه سوخت. خونریزی کرد. درد کشید. و خیلی چیزهای دیگر. به خاطر یک جوان دیگری که به خاطر عقاید (به قول خودش) اسلامیاش به او رحم نکرده بود. به خاطر عقاید اسلامیاش!
این چه عقیدهای است که ما، یا طرف مقابل ما را به جهتی سوق میدهد که در یک لحظه یک انسان یا حیوان را قضاوت کنیم؛ حکم بدهیم و بلافاصله حکم را جاری کنیم؟!
بگذارید خیالتان را راحت کنم. اسلامی که من شناختهام به ما اجازه نمیدهد که حتی حیوانی را (بیدلیل) بترسانیم؛ چه رسد به آنکه یک سرزمین را اعمّ از زن و مرد و بچه و حیوان و گیاه شخم بزنیم!!! هر مقام لشکری و کشوری هر چه میخواهد بگوید. اسلامی که من تا امروز شناختهام - درست یا غلط - این را به من دیکته میکند که چنین حقی نداریم. یک روزی پدر موشکی ایران، شهید حسن طهرانیمقدم آمد و گفت اسرائیل مرز مشترک با نوار غزه دارد. باید موشکها آنقدر دقیق شود که نقطهی مرزی اسرائیل نابود، اما سرِ سوزنی به نوار غزه آسیب وارد نشود. حالا و بعد از اینکه نسل من سوریه را دید؛ عراق را چشید؛ و از همه مهمتر ترس و مظلومیت هموطنانش (که رویشان تعصب دارد) را از نزدیک درک کرد، دارد به این فکر میکند که دقت موشک باید عالی باشد که هیچ؛ ضربه، انتقال حرارت، قدرت تخریب و حتی فشار صوت هم باید آنقدر کنترلشده و دقیق باشد که آب توی دل گربههای کوچهی بغلی تکان نخورد! اینها آرمان است. جوان آرمانگرا است. اینها لبههای علم است که کمی آن طرفترش مبهم است و پرتگاه. اینها سازندگی است برای تخریب؛ و تخریبگری است برای سازش. اینها مثل تئوریهایی است که وقتی سرعت بحرانی برای عبور ماده از ماده (مثل عبور انسان از دیوار) را مطرح میکند، مورد تمسخر واقع میشود. یعنی همین جا برایتان محاسبه کنم که یک موشک بیست و چهار هزار کیلوگرمی به طول هیجده متر، دو هزار کیلومتر طی کند؛ بعد با سرعت چهار ماخ شیرجه بزند به سمت زمین، با دقت یک متر هدف را کاملاً پودر کند و در عین حال حرارت، شوک، فشار صوت و خیلی پارامترهای دیگرش مثلاً از شعاع چند صد متری فراتر نرود. شاید هم وقتش شده که دست از سر گلوله و انفجار برداریم. انرژی را به گونهای دیگر برای هلاکت دشمن خدا آزاد کنیم. اینها (به زعم نویسنده) یعنی اسلامیتر کردن جنگها. حداقل یعنی تلاش برای اسلامیتر کردن جنگها. و حداقلتر یعنی دغدغهی اسلامیتر کردن جنگها را داشتن.
تا خدا چه بخواهد...
+ یک زمانی شمشیر بود. نیزه بود. نهایتش تیر و کمان رابینهود بود. آن همه ظلم واقع شد. آن همه کشتار به ناحق انجام شد. آن همه فرعونها و نمرودها و اسکندرها و چنگیزها به ناحق کشتند و بردند. امروز خدا به دادمان برسد...
ما را در سایت نافلسفانه 007 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81