چرندیات 013

خرید بک لینک

بسمالله

بچهها رفته بودند ناهار. من ناهار نداشتم ولی. تهِ کلاس نشسته بودم. نمیشود اسمش را نشستن گذاشت؛ بلکه لَش کرده بودم. تیم حفاظتش عوض شده بود. هنوز بلد نبودند چی به چی است. یکی از محافظین نیم ساعت قبل کلاس آمد. دید من لَش کردهام. در این مواقع عمراً اگر هر کس غیر پدر و مادر و معلمم بیاید، به احترامش از حالت لَشی خارج نمیشوم! طبیعتاً حفاظت سپاه جزء این دسته نبود و من هم خارج نشدم! اینها یک قاعدهای دارند و آن هم اینکه ردیف آخر کلاس باید خالی باشد. ولی من لَش کرده بودم روی صندلی آخر و قصد خارج شدن از لَشی را نداشتم. یعنی کلاس نیم ساعت دیگر شروع میشد و من هنوز بیست دقیقه فرصت لَش ماندن داشتم. از توضیحات در باب لَش بودن که بگذریم، حفاظت هنوز به من زُل زده است. بعد میگوید دکتر چه قدر سر کلاس میماند؟ میگویم هر چه قدر کَرَمش باشد! گاهی چهل و پنج دقیقهای تمامش میکند. گاهی دو ساعت یکبند حرف میزند. در هر دو حالت چرت و پرت میگوید! چشمهایش میزند بیرون از جواب صریح من. جواب صریحم را بگذارید کنار حالت لَش بودنم. اخمهایش را بیشتر در هم میکشد. میگوید بسیار خب. نه. حتی بسیار خب را هم نمیگوید. میرود.

دکتر-پروفسور-مسئول، کلی ریش دارد. هم دکتر است و هم ادعای پروفسوری دارد و هم مسئول خیلی چیزهاست. خودش را هم خیلی حزباللهی میداند. یکی از آنهایی است که در لیست تحریمهای آمریکا است. و مجدّداً و مؤکداً خودش را خیلی حزباللهی میداند.

بیست دقیقهی بعد دو سه ردیف میروم جلوتر. بدون لَش کردن مؤدبانه مینشینم.

دکتر-پروفسور-مسئول میآید. بسمالله. خدا رحم کند. دوباره میخواهد بیتقوایانه حرف سیاسی بزند!

خب. موضوع بحث چیست؟ میگوید "ما چند ماهواره آمادهی پرتاب داریم. دولت گفته پرتاب نشود. چه کار کردهاند با سازمان فضایی. فلانِ فلانشان."

کرنش (یک اصطلاح در مهندسی مکانیک) چیست؟ "کرنش عبارت است نرخ تغییر شکل. البته انواع کرنش داریم. یکیاش هم میشود کرنش در برابر آمریکا که بعضیها کردهاند. توجه کنید که میگوییم نرخ تغییر؛ نه خود تغییر. مثل الان که نرخ تولید علم کاهش پیدا کرده، اما خود تولید علم افزایش پیدا کرده. مواظب لفاظی ها باشید. چون علم بیشتر از قبل تولید می شود. ولی نرخ تولیدش کم شده. زمان ما که اینطور نبود. ما فلان بودیم. حالا چه؟ حالا فلانِ فلانشان!"

"منیزم به علت وزن کم در بدنه ماهواره کاربرد دارد. اما در هنگام بُرش، ایجاد بخارات سمی سرطانزا میکند. بعد ماهواره با خون دل ساخته میشود. یک عده اجازهی پرتاب نمیدهند. فلانِ فلانشان!"

بعد هم اشاره میکند به تیم حفاظتش. یکیشان پشت در بیرون کلاس ایستاده. یکیشان صندلی ردیف آخر نشسته. بقیهشان هم در اتاق بدون پنجرهی روبهروی کلاس لابد دارند دوربینهای مداربسته را چک میکنند. میگوید "اینها مفتخورند. کاری نمیکنند که. دنبال آدم راه میروند فقط. بعد هم یک جا مینشینند و به آدم نگاه می کنند. این ها زخم بستر گرفتهاند از بس نشستهاند."

بعد میگوید "البته میدانید که... همه جا هم دنبال ما نمیآیند. تا یک مرزی میآیند. از آن مرز جلوتر نمیآیند. میدانید آن مرز کجاست؟" ذرهذرهی بدنم میخواهد بهش تیکه بیندازد و در جوابش بگویم "تا پشت در اتاق خواب همسرتان!" ولی لال میشوم. زبانم را گاز میگیرم. یک نفر از آن چاپلوسهای ردیف اول میگوید "تا پشت درب منزلتان؟" میخندد و میگوید "نه! تا مرز شهادت!"

من حقیقتاً نمیتوانم جلوی خندهام را بگیرم. تو؟ من؟ شهادت؟ بیچاره شهادت! بقیه کلاس هم البته میخندند. ولی به شیرینکاری استاد و از روی چاپلوسی. خندهی تلخ من از گریه غمانگیزتر است اما...

بعد هم ادامه میدهد سرکوفت بزند به حفاظتش. این طرف خون دارد خونم را میخورد. و درنهایت از پسِ زبانم بر نمی آیم. بالاخره میگویم آنچه را نباید بگویم. و میشود آنچه نباید بشود!

عوضش اما تیم حفاظتش بیرون کلاس لبخند رضایت بر لب دارند. محافظ ظهر باورش نمیشد همان که یک ساعت پیش لَش کرده بود، اینطور جواب دکتر را داده باشد. از قضا فامیل یکی از محافظانش "بهشتی" است. به همین مناسبت الان یاد شهید بهشتی هم می افتم! بهشتی مرا یاد بهشتی انداخت! شهید بهشتی برای این جور موقعها میگوید:

"برادران! مشکل ما که در عین حال بزرگترین حُسن ماست، [این است] که ما عصمت حزبی و عصمت حزباللهی داریم؛ که این عصمت، دست و پایمان را بسته است و نمی توانیم خلاف موازین قرآن کریم و گفتار ائمهی معصومین رفتار کنیم. نه میتوانیم به کسی تهمت بزنیم و نه میتوانیم چیزی را که برایمان ثابت نشده به عنوان یک امر ثابتشده برای مردم بگوییم. ولی دشمن ما الان این عصمت را ندارد و به همین جهت ظاهراً هم موفقتر از ماست. مردم از ما توقع عصمت دارند ولی از فلانی که در کاخ مینشیند یا با فلان نوع ماشین و فلان نوع اسکورت حرکت میکند، توقع عصمت ندارند."

نمی دانم این عبارات شهید بهشتی امروز چه قدر منتشر شد. ولی کاش خیلی منتشر شده باشد. همین عبارات برای ما بس است. خوب است باز هم تأکید کنم: دکتر-پروفسور-مسئول، خودش را خیلی حزباللهی میداند. و خوب است از روی پست های خیلی قبل باز هم تکرار کنم: اگر ما بچه مذهبی هستیم، پس بیچاره آن مذهبی است که ما بچههایش باشیم...

{رونوشت به دکتر-پروفسور-مسئول مدّنظر، قشر اندکی از بسیجیّونِ مدّنظر که هر چه دلشان خواسته گفته اند و کرده اند و لابد هنوز هم ادعای فهم و آتش به اختیارشان می شود، به خودم و هر کس که پند می گیرد.}

پ.ن نامرتبط:

عادت کردهام به غر زدن. هر وقت هر جا بودم غر زدهام. صنعتیِ لعنتیِ اصفهان (ببینید هنوز هم در هنگام بردن نامش دارم غر میزنم)، خودِ اصفهان، کاشان، نطنز، قم، مازندران، حتی آن طرف مرزها، تهران، تهران، تهران، و لعنت بر این تهران! در زندگی تان غر بزنید که غر زدن را حلاوتی دگر است! :)))

نافلسفانه 007...

ما را در سایت نافلسفانه 007 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 21:13

صفحه بندی